به اطلاع کلیه اهالی وبلاگ میرسانم که اینجانب به علت مشکلات عدیده ای که برایم
پیش آمده قصد خودکشی و براندازی این نیمچه وبلاگ را دارم . 
بابا اینکه نشد آدم اینهمه خنگ . با وجود راهنمایی هاله جونم ( سرزمین آفتاب) من
هنوز نتوانستم به لینکدونی لینک اضافه کنم . پس اگر تا چند روز آینده نتوانم این
مشکل را حل کنم خودم و این وبلاگ را به دیار فانی راهی خواهم کرد. 
تروخدا یکی جلوی من را بگیره . 
+ نوشته شده در
9 Feb 2005ساعت
10:40 PM  توسط هنگامه
|
به اطلاع کلیه اهالی وبلاگ میرسانم که اینجانب به علت مشکلات عدیده ای که برایم پیش آمده قصد خودکشی و براندازی این نیمچه وبلاگ را دارم .
بابا اینکه نشد آدم اینهمه خنگ . با وجود راهنمایی هاله جونم ( سرزمین آفتاب) من هنوز نتوانستم به لینکدونی لینک اضافه کنم . پس اگر تا چند روز آینده نتوانم این مشکل را حل کنم خودم و این وبلاگ را به دیار فانی راهی خواهم کرد. 
تروخدا یکی جلوی من را بگیره . 
+ نوشته شده در
9 Feb 2005ساعت
10:40 PM  توسط هنگامه
|
خیلی وقت بود که نتوانسته بودم این صفحه را بروز کنم و از دوست خوبم نگین بسیار ممنونم که حالم را پرسیده بود . راستش حالم خوب بود اما خیلی حوصله نداشتم نمی دانم چرا .
یه دوست دارم که دراینجا تقریبا صمیمی ترین دوستم است از آنجاییکه صبحها سرکار خانم خورشید نزده ازخواب بیدار میشود منظورم حداقل ساعت ۱۱ صبح است اسمش را گذاشته ام خورشید خانم .حالا خودم دراین چند روز یه پا خورشید خانم شده بودم 
صبحها که دخمرک میخواست بره مدرسه بلند میشدم ولی تا آقای عیال و دخمرک از در میرفتند بیرون میخوابیدم تا ... خجالت میکشم بقیه اش رابگم نمیدانم چرا اصلا بی خیال همه چیز شده ام درس و ....
تازشم مامان خانم هم که ناز میکند یک هفته است میخواد بلیط بخره هرروز یک بهانه میاورد ازدیروز هم میگه آنقدر برف اومده که ازخانه نمیشه رفت بیرون میدونم میخواد دل منو آب کنه اصلا چه معنی داره که تا ما از آن مملکت آمدیم بیرون برف وبارون بود که سرازیر شده آنجا چند سال است که زمستانها خیلی برف میاد راستش دخمرک امروز وقتی شنید در تهران و کرج آنقدر برف اومده که خیابانها از شدت برف بند اومده بغض کرده بود و میگفت این انصاف نیست اونجا انقدر برف بیاد و اینجا من هنوز برف را ندیده ام آخه چی بگم .
----------------------------------------------------------------------------
نمی دانم چرا متن بالا آنقدر عصبانی شد.
+ نوشته شده در
8 Feb 2005ساعت
10:45 PM  توسط هنگامه
|
گاهی وقتها خودخواهی آدمها حد ومرزی رانمی شناسد من هم شاید یک آدم خودخواه باشم که فقط دورو بر خودم را می بینم اما امشب با خواندن یک مطلب ازدوست بسیارخوب و عزیزم قاصدک واقعا ازخودم شرمنده شدم.
همان موقع تمام دلشوره های دنیا برای تمام کودکان معصوم ٫ برای آنهاییکه ازخیلی چیزها محروم هستند دلم را پر کرد .
دلم میخواست که آن چشمهای معصوم و پرازاشک را که اینجا ازطریق تلویزون فقط میبینم تازه آنهم در روزهای نزدیک کریسمس و سال نو را بوسه زنم و بگویم عزیزم مرا ببخشید مرا ببخشید که نمی توانم کاری برایتان بکنم و اینجا خودم را در دنیای کوچکم حبس کرده ام .
قاصدکم روح و قلب بزرگت را ارج مینهم و برای بیداریم ازت متشکرم.
+ نوشته شده در
1 Feb 2005ساعت
0:39 AM  توسط هنگامه
|
دخمرک امروز امتحان خیلی مهمی داشت که پشت سر گذاشت حالا چگونه خدا میداند بقولی مامانم تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود.
صبح وقتی داشتیم حاضر میشدیم که از خانه بزنیم بیرون تو دلم یک آشوبی بود که نگو خیلی برای امتحانش دل شوره داشتم اما خودش به ظاهر آرام و ریلکس بود طوری که یک لحظه گفتم خوش بحالش اون امتحان داره ولی دلشوره اش داره منو میکشه
خلاصه ازخونه زدیم بیرون طبق معمول بارون زده بود و هوا بس بینهایت لطیف بود و آن جاده مدرسه هم که وای مثل جاده چالوس خودمان و ازهمه مهمتر بدون ترافیک خیلی سعی کردم که بگم و بخندم که مثلا با روحیه خوب برود سرکلاس نزدیک مدرسه که شدیم دیدم ساکته و دیگه نمی خنده گفتم مامانی چی شده با کمی من و من گفت مامان ته دلم یه جوریه مامان دلم داره یه جوری میشه حالا اگر قبول نشم چی چیزی نمانده بود که پس بیافتم بچم دلشوره داشت و بروی خودش نمی آورد تازه حالا به چه قهرمانی هم این حرفها را میگفت یک مامان ترسو وبزدل زود خودمو جمع و جور کردم که نه مامان حتما موفق میشی و ازاین حرفها.
ولی پیش خودمان بماند داشتم پس میافتادم زمانی هم که ازپله ها میرفت بالا که امتحانش را شروع کند این بغض لعنتی داشت خفه ام میکرد . نمی دانم که مامان ترسو وبزدلی هستم ویا که همه مامانها اینجوری هستند اگر نه چکار کنم آخه دخمرک بد جوری رویم حساب میکند اگر نتوانم این مسئولیت را تا آخر بکشم وایییییییییییی یکی بگه چکارکنم . 
+ نوشته شده در
29 Jan 2005ساعت
6:6 PM  توسط هنگامه
|
چند روزی بود که نتوانستم این صفحه را بروز کنم که آنهم چندین علت داشت یکی
اینکه دخمرک ما امسال کمی تا قسمتی باید مشغول درس خواندن باشد آنهم بطور جدی بنابر
این مامان بیچاره اش هم پا بپای ایشان باید پیش برود حالا اصلا بدرک که خود مامانی
هم درس دارد خلاصه اینکه شبها ازساعت ۱۲ تا ۳ نصف شب باید خودم درس میخواندم ...
هیچکس مثل مو نمی تونه درس بخونه ... بنابر این وقت نمی شد که مطلبی بنویسم .
اما خودمانیم که خیلی ذوق مرگ شدم از اینکه دیدم که یه عالمه عالم روزگار زحمت
کشیده اند و روزمرگی هایم را خوانده اند وبرای آن نظر گذاشته اند و وای که
جقدر خوشحال شدم که خواسته هایم بدون جواب نماند عزیزانم امتنانم را بپذیرید که
خوشحالم کردید درمورد آدرس ایمیل هم مشکل وبلاگم را حل کردم و حالا میتوانم
ازهرکدام از شما عزیزان که صلاح دانستید دعوت نامه اورکات را بگیرم . قربان
همیگیتان .
واما اینکه این بلاگفا با همه خوبی گویا یک بدی هم دارد و اینکه گویا نمی توان
بیشتر از ۱۵ لینک به آن اضافه کرد و من بدجوری بخاطر این مسئله عصبانی هستم و حالا
به پیشنهاد گل پسر آقای عیالی شاید تغییرات اساسی در سرور بدهم و .... چون نمیدانم
که ایشان میخواهند چکار کنند پس حرفی نمی زنم .
راستی ازهمه عزیزانی هم که جای مرا خالی کرده اند وبه جایم برف و شیره
خورده اند ممنون و متشکر هستم.
راستی یک خبر خوب مامانی عزیز و مهربانم که تمام هستی ام فدای اوست فکر
کنم که در راه است و بزودی او را خواهم دید . قربانش بروم که دلم برایش یکذره شده
.
+ نوشته شده در
26 Jan 2005ساعت
1:14 AM  توسط هنگامه
|