همیشه همینطور بوده ام وقتی فکرم خیلی سرجاش نیست دستم به هیچ کاری نمیرود مثلا
خیرسرم میخواهم درس بخوانم همه کاری میکنم جز درس خواندن .خب بگذریم
این فارس صحبت کردن دخمرک هم برای ما شده یک دردسر تا سال گذشته روزهای شنبه به
مدرسه ایرانی میرفت سال اول و دوم دبستان را در آنجا خواند ولی دیدم خیلی فایده
نداره دخمرک همیشه در دیکته ۲۰ میگرفت ولی هروقت - دیکته های من را مینوشت
واییییییییییییییی.
خلاصه با مامان یکی دیگه ازبچه ها تصمیم گرفتیم امسال خودمان وارد عمل
شویم همان روزهای شنبه من به دخمرک او درس بدهم ایشان هم بشود معلم دخمر ما
.
همه چی بخوبی پیش میرفت اما تازگی ها دخمرک بدجوری قاط زده فارسی انگلیسی
را قاطی کرده بدجور مثلا میگه مامان نازوم درد میکنه اگه گفتید این دیگه کجای بدن
آدمیزاد است بله همان زانو است که فارسی انگلیسی شده نازو یعنی نی+ زانو = نازو چند
وقت پیش هم با مامانم صحبت میکرده گویا مامانم صحبت از چانه زدن ایرانیها
میکنه که هروفت درایران میروند خرید با فروشنده چانه میزنند بعد ازاینکه تلفن را
قطع کرد میگه مامان یعنی عزیز و ایرانیهای دیگه با فروشنده چانه هایشان را به هم
میمالند . 
خلاصه بدجوری گیر کرده ام . ازکلیه مادرانی که راه حل این مشکل را میدانند
خواهشمند است که به من مسکین بیچاره کمک کنند .
--------------------------
راستی هیچکس میداند که چگونه میتوانم با مامان نیلو وفراز تماس بگیرم آخر
وبلاگ ایشان نه نظرخواهی دارد و نه اینکه من آدرس ایمیل ایشان را میدانم .
حالا نه اینکه وبلاگ من کلی خواننده دارد منهم راه براه کمک میخواهم دلم خوش است
ها . 
ماکه گفتیم بگذار اینراهم بگوییم کسی دعوت نامه اورکات دارد بدهد درراه خدا بنده
بدجوری احتیاج دارم .
خوب است که فکرم مشغول است اگر نه چقدر میخواستم بنویسم!!!!!!
+ نوشته شده در
19 Jan 2005ساعت
0:27 AM  توسط هنگامه
|
خیلی بده که آدم شبها تا دیروقت پای این کامپیوتر لعنتی بشینه و هی از این پنجره
به اون پنجره ( یه پا دیوارپا شدم خودم خبر ندارم) تازه نصف شب هم که میخوام برم
بخوابم بازم خوابم نمیبره و یکی دوساعتی بیدارم بعد صبح زور رستم دستان میخواهد که
بیدارم کنه خسته شدم هیچ کجای برنامه ام به آدمیزاد نمیبره .
-------------------------
شنیدم اکثر شهرهای ایران سفید پوش شده اند خوشبحالتان که برف میبینید ما
که دراین غربتستان فقط الکی لرزیدیم و برف ندیدیم شده حکایت آش نخورده و دهان سوخته
. من دلم برف میخواد.
------------------------
+ نوشته شده در
12 Jan 2005ساعت
0:25 AM  توسط هنگامه
|
با تشکر از "" سرزمین آفتاب و خورشید خانم "" برای
پست قبلی
+ نوشته شده در
9 Jan 2005ساعت
5:4 PM  توسط هنگامه
|
قابل توجه کلیه وبلاگ نویسان
۱- لطفا قبل از آغاز به کار وبلاگ نویسی توجه داشته باشید که به هیچ عنوان
هیچگونه عمل جراحی زیبایی نداشته باشید دست ٫ پا٫ بینی ...فرقی نمیکند .
۲- درصورتی که مجبور به انجام اینگونه اعمال جراحی شدید قبلا برادران بازجو
ازجمله برادر محترم قاضی مرتضوی را باخبر ساخته تا این بنده خداها را دچار عذاب
وجدان نکنید ضمنا نوع عمل را در رسانه های جمعی بگویید تا خدای نکرده این برادران
دلسوز مجبور به توضیح عمل زیبایی شمادررسانه ها نشوند .
۳- درضمن یک عکس قبل از جراحی ( ببخشید) قبل از وبلاگ نویسی دراختیار عموم
بگذارید تا مردم با بعد ازشروع وبلاگ نویسی آنرا مقایسه نمایند.
پیوست ۱: بمیرم برای شما وبلاگ نویسان داخل نشین مجبورید جقدر کار برای
نوشتن یک وبلاگ انجام دهید. 
+ نوشته شده در
9 Jan 2005ساعت
4:40 PM  توسط هنگامه
|
دیشب سالگرد ازدواجمان بود . حال عجیبی داشتم یاد ۱۱ سال پیش افتادم که با که با آقای عیال دست دردست هم درحالی که برف شهرمان را فراگرفته بود به طرف مجلس میرفتیم شدیدترین برفی بود که درطی آن سالها آمده بود و هنوز هم تکرار نشده است . آن موقع قلبم مالامال ازعشق بود اما حالا.....حالا چی الان قلبم مالامال ازعشقی به مراتب بیشتر به همراه سپاسی عمیق است . دخمرکمان را در کنار داریم و عشقمان را .
فکر نمی کنم هیچوقت این وبلاگ را بخواند اما فرقی هم نمی کند اما دوست دارم که بداند آنجنان دوستش دارم که حدی برآن نیست . خدایا شکرت
+ نوشته شده در
7 Jan 2005ساعت
6:12 PM  توسط هنگامه
|
فردا دوباره همه چیز به روال عادی خود برمیگردد البته هنوز دخمرک مدرسه نمی رود و از پس فردا مدرسه را شروع میکند ولی خدا راشکر ادارات کار خود را از سر میگیرند ما هم منتظر یک خبر خیلی مهم هستیم که بخاطر این چند روز تعطیلی کریسمس و ژانویه به تاخیر افتاده بود .
راستی دراین نزدیکیها و یا آن دوردستها کسی هست که برایمان دعا کند که خبر را آنطور که میخواهیم به زودی زود دریافت کنیم .
منتظرالدعا هستیم .
+ نوشته شده در
4 Jan 2005ساعت
1:3 AM  توسط هنگامه
|
عشق کور نیست
عشق همه چیز را می بیند
و چون همه چیز را مبینید
ازخیلی چیزها چشم پوشی میکند.
............
کی میگه که باید فقط تصاویر بدون شرح باشند گاهی وقتها جملات هم بدون شرح هستند.
+ نوشته شده در
3 Jan 2005ساعت
0:38 AM  توسط هنگامه
|
دیروز با آقای عیال داشتیم صحنه های دلحراش سیل و زلزله درسریلانکا را میدیدیم ٫ واقعا صحنه های وحشتناکی بود پدری جسد تنها فرزندش را سردست گرفته بود و آنجنان گریه میکرد که دل آدم ریش میشد و یا فرزندی پدر ومادر گمشده اش را جستجو میکرد هرجند که این صحنه ها را سال گذشته هم دیده بودیم و همراه بم گریسته بودیم . به آقای عیال گفتم که اینطوری خیلی بد است کاش اگر قراراست سانحه ای اتفاق بیافتد همه باهم بمیریم هیچکی باقی نماند درغم دیگری. دخمرک خیلی جدی گفت بابا مگر زور است من نمیخواهم بمیرم تروخدا ازطرف من چیزی نگویید . مانده بودم بخندم و یا ازاینهمه ابراز احساسات که حتما دلش برای ما تنگ خواهد شد!!!!!!!! گریه کنم .
+ نوشته شده در
29 Dec 2004ساعت
7:17 PM  توسط هنگامه
|
هروقت تلفن میزدم به ایران منزل خاله ام وقتی که سلام و علیک میکرد میگفت سلام خاله خوبی انشاءاله که غریب تندرست باشی خاله و چقدر که این جمله به من مزه میداد تااینکه تصمیم گرفتم که وبلاگ داشته باشم آقای عیالی که زحمت درست کردنش راکشید گفت راستی میخواهی اسمش را چی بگذاری بدون لحظه ای تامل گفتم غریب تندرست .
+ نوشته شده در
29 Dec 2004ساعت
0:48 AM  توسط هنگامه
|
این چند روز اینجا بخاطر ایام کریسمس تعطیل بود ٫گاهی وقتها آدم دلش لک میزند برای تعطیلی و گاهی وقتها هم میگه کاش امروز دیکه تعطیل نباشه ٫ بابا آخر من یک کار اداری کوچک دارم .راستی بازم زمین لرزید ایندفعه اقیانوس لرزید و باز هم ملت عزادار . منم که این چند روز دل ودماغ هیج کاری را ندارم .
+ نوشته شده در
27 Dec 2004ساعت
11:15 PM  توسط هنگامه
|